خاطره ای از عملیات مرصاد مرداد ماه سال 67/ راوى: محمد ناصر ميرى

تاریخ انتشار : 5 مرداد 1400, 12:54
آن زمان من هیجده سالم بود مسولیت نگهداری و مهمات پایگاه مقاومت بسیج شهید محلاتی روستاي گري بلمك بودم و هرشب با گشت زنی در محدوده ى روستاي گري بلمك و تقسیم اسلحه بین بچه‌ها این ماموریت ها انجام میگرفت که در سوم مردادماه برادران سپاهی از پلدختر به روستا گري بلمك آمدن و به بنده گفتن هرچه نیرو میتوانید آماده کن یه ماموریت نظامی گسترده داریم منم بدون اینکه سوالی بپرسم رفتم وبه هرکدام از برادران روستا میگفتم بدون هیچ گونه عذری مهیای رفتن شدن ما بیش از 20 نفر از عزیزان عضو بسیج مقاومت را همراه خود نموده و پلدختر آمده و همان جا تجهیز شده و هرکس بر اساس توانمندی اش نوع اسلحه اش را انتخاب نمود.

از آرپی چی و تیربار و کلاش و و سوار بر ماشین های لند کروز شده و نزدیک های ظهر به پل سیمره رسیدیم و انجا توسط عزیزان سپاهی توجیه نظامی شدیم و در واقع به صورت تئوری وارد عرصه ای جنگ شدیم و نکته‌ای جالب اینجا بود که واقعا شور وشوق در چهره‌ای بچه ها موج میزد و برای وارد شدن به صحنه ای نبرد با دشمن خبیث مزدور وطن فروش منافق بی قراری می‌نمودند.

خلاصه اینکه نکته ای زیبای اون لحظه این بود که من به بچه‌ها گفتم بیایید از رودخانه ای سمیره غسل شهادت کنیم که چند تا از عزیزان گفتن که اول خودت و من اولین نفری بودم که وارد رودخانه شدم که یکی از بچه‌ها به من گفت جدی جدی نیت شهادت کردی منم گفتم اون دست خداست خلاصه بعد از ظهر آن روز حرکت کردیم به طرف اسلام آباد غرب وشب رسیدیم سر جاده‌ای که بهش میگن فرودگاه اضطراری شب بود و ماه چهاردهم در آسمان نمایان.

من یادمه برادر غفور خدایی همراه هم بودیم در واقع کنار هم حرکت ميكرديم اونجا پیاده شدیم تقریبا وارد منطقه ای جنگی شده بودیم صدای شلیک گلوله های مختلف سلاح های سنگین و سبک گوش را نوازش میداد و تقریبا شاید به گونه ای از نظر روانی درگیر جنگ شده بودیم مسیر را داشتیم میرفتیم که یه کامیون وارد ستون نیروها شد این سه نفر از منافقین بودند که بنابه دلایل نامعلومی در چنگ نیروهای مردمی و نظامی اعزامی از پلدختر گیر افتادن و ما از بدو ورودمان اونا را دستگیر کردیم و بازوبندهای خیالی ارتش آزادی بخش روی دستشان خودنمایی میکرد چندتا از دوستان اونا را به پشت منطقه ای جنگی انتقال دادن و ما به حرکتمان ادامه دادیم.

تا نزدیک های ساعت چهار صبح با پای پیاده که حدودا سه ساعت پیاده روی کرده بودیم به سه راهی جاده ای اسلام آباد غرب رسیدم اونجا پر بود از جنازه و تجهیزات زرهی منهدم شده ای منافقین کوردل و ما به سمت محل درگیری وارد شدیم از تپه بالا رفتیم چند صد متر تا درگیری تن به تن فاصله داشتیم داشتیم به سمت دشمن پیش میرفتیم که در کمین دشمن گیر افتادیم تیراندازی شدیدی صورت گرفته بود بین ما ودشمن اونجا بود که برادر عرب علی ترکارانی هدف تیر مستقیم تیربار منافقین قرار گرفت و از ناحیه ای پا زخمی شد قسمت لگن ، ما همون جا زمین گیر شدیم کمین تیر بار در 20 یا 30 متری ما بود تقریبا ما روی تپه بودیم اگر میتوانستيم اون چند متر را عقب بیاییم از تیر راس تیربار در امان بودیم.

احمد میرشادی و شیرمحمد ميرى و فرشاد ترکارانی تقریبا نزدیک هم بودیم. یه سرباز وظیفه هم بود که آرپی چی داشت واز بچه ها ی کوهدشت و نیروی رزمی سپاه پلدختر بود. من به اتفاق ایشان از داخل یه جوی یا کانال کوچک چند متری به حالت سینه خیز تا نزدیک سنگر کمین تیربار جلو رفتیم شب بود وماه همه جا را روشنایی خاصی بخشیده بود واقعا اینجا نمیدانم یه جورایی ترس داشتم که آرپی چی زن گفت میتوانید از من فاصله بگیرید گفتم چرا گفت میخوام توکل کنم به خدا شلیک کنم به کمین تیربار الان بچه ها قتل عام میکنه دقیقا همین لفظ و بکار برد منم به هر زحمتی بود چند متری فاصله گرفتم و داشتم دعا میکردم که شلیک آرپی چی موفقیت آمیز باشد منتظر شلیک بود.

سرانجام انتظار به پايان رسید سرباز فریاد زد یا ابوالفضل و شلیک کرد صدای شلیک وانفجار هم زمان شد چون فاصله بین ما و سنگر کمین بسیار اندک بود بنازم نام ابوالفضل را سنگر ویران شد و ما بلند شدیم سرپا و در واقع از تیر راس دشمن در آمدیم و تنها زخمی را که ترکارانی بود بچه ها به پایین تپه انتقال دادن و ما به سمت راست تپه حرکت کردیم وکم کم داشت صبح میشد یعنی در واقع سحر شده بود همان جا نماز خواندیم.

صدای تیراندازی ها مرتب میامد و کسی نمیدانست چه خواهد شد دشمن هم نامشخص ناگفته نماند که سطح منطقه ای کنار جاده اسلام آباد غرب به کرمانشاه  همش آرایش نامنظم دشمن بود خلاصه هوا داشت روشن میشد و ما باید  حرکت را به جلو ادامه میدادیم ویه تپه بود که که مشرف میشد به ماسه شویی ما از اونجا بالا رفتیم روی تپه رسیدیم اونجا بود که دادشم برگشت گفت شما بمون عقب تر من قبول نکردم.

اسلحه را گرفت رو به من گفت بمون همین جا من یه لحظه نگاهی به طرف سمت راست تپه کردم و حدس زدم ممکن است دشمن مار دور بزند وتپه را محاصره کند. برگشتم به طرف سمت راست اونجا مرحوم شمس الدین دریکوند خدا رحمتش کند بد جوری  گیر افتاده بود شدید به طرف اش شلیک میشد.

نزديك من یه دیوار بود به هر زحمتی بود خودم را به دیوار رساندم حدسم درست بود دشمن داشت تپه را دور میزد من منتظر نماندم یه لحظه یاد بچه های روی تپه واینکه الان محاصره شوند به مغزم شوکی وارد کرد به جستجوی دشمن پرداختم اگر اشتباه نکنم سه نفر داشتن سمت راست تپه حرکت میکردن که بچه ها را دور بزنند من بلافاصله به طرف مقابل شلیک کردم خلاصه اینکه چند دقیقه ای درگیری طول کشید یه بار تیربار که طرف من شلیک کرد صورتم پر خاک شد فک کردم تیر خوردم اما نه صورت ام وپاک کردم سالم بودم.

اونا ومرتب صدا میزدم بچه ها به سمت راست حرکت کنید خلاصه این که اگر من به سمت پایین وراست تپه نمی آمدم ممکن بود بچه ها محاصره شوند صبح شده بود هواپیما ها اومدن و واقعا شاید میتوان گفت توان نظامی هوای عزیزان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در آن عملیات مثال زدنی بود وما نظاره گر رشادت عزیزان خلبان بودیم که چگونه استحکامات دشمن را نابود میکردن در پایان پیروزی در عملیات مرصاد به مقام والایی شهداي عملیات مرصاد درود میفرستم.

آرزوی موفقیت برای تمام مسولین نظام جمهوری اسلامی ایران ودر راس آن مقام معظم رهبری





لینک کوتاه مطلب: https://poldokhtarnews.ir/?newsid=2677

نظر دهید :

نام شما :*
ایمیل شما :
نظر شما :
کد را وارد کنید : *
عکس خوانده نمی‌شود