قصه شهر فرودستان

تاریخ انتشار : 15 خرداد 1399, 12:16
همیشه که واسه بچه ها قصه نمیگیم تا راحت تر بخوابن. گاهی هم میشه برای بزرگترا قصه گفت. مثل قصه ای که قراره الان با هم بخونیم. اما این قصه نه قصۀ شنگول و منگول و دخترک شاه پریون و قصر پادشاه هست و نه قصه عاشقی لیلی و مجنون و یا حکایت شیرین فرهاد و خسرو و غیره و ذالک. بلکه این قصه پر از تلخی است.

قصه پیرمرد و پیر زنی که همه دار و ندارشونو از دست دادن و  زحمات چندین سالشون به باد رفته، قصه پدری که یه عمر جون کند تا سرپناهی داشته باشه اما آخر عمری آواره شد. قصه مادری که کابوس اون روزا رو فراموش نکرده و هنوزم با وحشت از خواب میپره که نکنه دوباره بچم چیزیش بشه، آره قصه، قصه جووناییه که رنج پدر مادرشونو هر روز میبینن اما کاری ازشون بر نمیاد و نمی تونن حتی اونا رو آروم کنن، چون به آینده خودشونم دیگه امیدی ندارن.  

آدمای قصه ما درداشون شبیه همدیگه هست، از جنس هم، همه از یه چیز ضربه خوردن. از فرودستی شان!!!  

فرودست به کسی میگن که هیچ چیزی نداشته باشه تا بتونه شرایط اولیه یک زندگی رو تأمین کنه مثل خوراک، پوشاک، مسکن و ... . دور و اطراف ما هستند کسانی که اینجوری باشن. اما آدمای این قصه اکثرا این شرایط اولیه رو داشتن. پس این آدما فرودست نبودن. بلکه این شهرشون بود که فرودست بود. باید خدمتتان نکته ای عرض کنم؛ "فرودست همیشه به ندارها گفته

نمی شود بلکه فرودست همچنین شخص، گروه، کشور و یا هر چیز دیگری است که تحت انقیاد است و صدایش شنیده نمی شود".  به همین خاطر باید به این مردم گفت آدم های شهر فرودستان. این خود پلدختر بود که فرودست بود و نه مردمش.

اگر بشینیم پای صحبت آدمای این قصه همه میگن ما واقعا داشتیم، ندار نبودیم. اما آیا شهرشون هم صدا داشت، یا قدرتی که بتونه از خودش دفاع کنه. قطعا اگر داشت اینجوری نمیشد.  

درست حدس زدید ما داریم قصه سیل 13 فروردین 1398 رو میگیم. سیلی که برای پلدختر و مردمش ویرانی و خرابی آورد. حکایت، حکایت آنجا و اینجا بودن است. اینجا یعنی جایی که اوج تأسف خوردن و ناراحتی شان برای آنجا بعد از چند روز، و بعد از فرستادن چند تا پتو و قوطی کنسرو فروکش می کند و زندگی عادی شان را در بر می گیرند و دیگر مردم آنجا می مانند و درد و رنج و بدبختی هایشان.

اینجا یعنی جایی که سعی می شود هرگز چنین اتفاقی در آن رخ داده نشود، اگر هم شد همین حالا و اکنون باید حل شود، یعنی کلانشهر ها و شهرهایی که نظام مدیریتی کارامدتر و دلسوز تری دارند. اما آنجا یعنی پلدختر. یعنی جایی که در انتخاب بین بد و بدتر قربانی شد و هنوزم دارد قربانی می شود اما صدایش شنیده نمی شود. 

شهری که خیلی از مردم آسیب دیده از سیل به سختی روزگار می گذرانند و بعضا تنها منبع گذران زندگی شان یارانه چند صد تومنی است، که نمی دانند در این شرایط سخت و نابسامان اقتصادی باید بابت اجاره بهای آوارگی ناشی از سیل بدهند یا با آن وسایل ضروری مثل خوراک و پوشاک تهیه کنند و این در صورتی است که به گفته خودشان کم کم باید شروع به بازپرداخت اقساط وام هایی کنند که بابت تعمیر و بازسازی منزلشان دریافت کرده اند.

منزل هایی که نیمه کاره مانده و بودجه ای برای ادامه ساخت و ساز آن وجود ندارد اما دیگر برای کسی مهم نیست. آنجا شهر مردم بی دفاع و مظلومی است که حتی نمی توانند حرف دلشان را هم راحت بگویند، و در هر شرایط سرشان به زیر است.  

اما باید بگویم که بخشی از این فرودست شدن به خودمان بر می گردد. به انتخاب هایمان، به نا امید بودن از ساختن آینده ای بهتر برای خودمان و شهرمان، به منفعل بودن مان و در اکنون گرفتار شدنمان، به ندانستن و عدم آگاهی به حق و حقوق مان و... که اتفاقا گناه همه اینها به گردن خودمان است و تا زمانی که خودمان نخواهیم تغییر  کنیم، سرنوشتی از این بهتر نخواهیم داشت.  

خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمی دهد، مگر آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند...


مژگان پیرک/ پژوهشگر اجتماعی


لینک کوتاه مطلب: https://poldokhtarnews.ir/?newsid=1564

نظر دهید :

نام شما :*
ایمیل شما :
نظر شما :
کد را وارد کنید : *
عکس خوانده نمی‌شود